تبليغاتX
بسیج دانشجویی رهروان نور اسکو بسیج دانشجویی رهروان نور اسکو
بدون شرح

یا حسین




دو کوهه السلام ای خانه عشق


 

نوشته شده توسط سرباز سید علی در چهارشنبه 5 بهمن1390 ساعت 12:24.مدرسه عشق - لينک ثابت


نامه هزاران دانشجو به سازمان انرژی اتمی

 

إِنَّ الَّذِينَ قَالُوا رَ‌بُّنَا اللَّـهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلَائِكَةُ أَلَّا تَخَافُوا وَلَا تَحْزَنُوا وَأَبْشِرُ‌وا بِالْجَنَّةِ الَّتِي كُنتُمْ تُوعَدُونَ

جناب آقای دکتر فریدون عباسی،شهید زنده

و ریاست محترم سازمان انرژی اتمی جمهوری اسلامی ایران

با سلام و عرض ادب

امروز که با همت و پشتیبانی مردم عزیز و هدایت و درایت رهبری عزیز، جمهوری اسلامی ایران توانسته از فشارهای سنگین کشورهای مدعی آزادی، در قضیه ی هسته ای سرفراز بیرون بیاید مشاهده می کنیم که اولیای طاغوت و فریب خوردگان آنها در اوج خفت و ذلت و سرافکنده از پیروزی ها و پیشرفت های ایران سربلند، دست به اقداماتی می زنند که در دنیای امروز تنها از چنگال خونین آنها بر می آید.

آنها در خیال خام و ساده لوحانه ی شان به این می اندیشند که با گرفتن علی محمدی دانشمند،شهریاری مومن،رضایی نژاد پرتلاش و حالا این شهید عزیزمان،شهید مصطفی احمدی روشن می توانند روند شتابان رشد علم و فناوری را با خللی مواجه کنند.

حال آنکه خداوند منان را شكر و سپاس مي گوييم كه دشمنان دين و نظاممان را از جاهل ترين و كم خردترين و بي منطق ترين انسان ها قرار داد كه نمی دانند دانشجویان و اساتید کشور شهادت را نقطه کمال انسان و اوج سعادت می دانند و آن را در دعاهای هر روزه ی خودشان از خدا می خواهند که "اللهم ارزقنا توفیق الشهاده فی سبیلک" و آرزو دارند که مولایشان را با چهره خونین ملاقات کنند که ما فرزند عاشوراییم.

اینک که خدمت در آن سازمان و کمک به پیشرفت علمی در زمینه ی هسته ای کشور را بابی یافتیم به سوی این آرزویمان مشتاقانه و با تمام وجود اعلام می داریم که آماده ایم با صلاحدید حضرت عالی علاوه بر خدمت و تلاش در سنگر دانشگاه، برای سرافرازی پرچم اسلام هر کاری که از دستمان بر می آید،انجام دهیم. از جاروکشی و حفاظت از ساختمان ها و سایت های هسته ای گرفته تا کارهای علمی و پژوهشی.

باشد که ما همچون مصطفی لیاقت داشته باشیم و ناممان را در زمره شهدا قرار دهند.
کور شود هر آنکه عزت و پیشرفت ایران اسلامی را برنمی تابد.

جمعی از دانشجویان دانشگاه های کشور

منبع:فرزندان عاشورا

 


 

نوشته شده توسط سرباز سید علی در شنبه 1 بهمن1390 ساعت 15:37.ســــــیاسـی - لينک ثابت


دست نوازش آقابرسرفرزندشهیداحمدی‌روشن

 

منبع:جهان نیوز


 

نوشته شده توسط سرباز سید علی در جمعه 30 دی1390 ساعت 19:43. - لينک ثابت


نجواهاي دکتر چمران با خداي بزرگ

 
خدايا 
عذر ميخواهم از اين که به خود اجازه ميدهم که با تو راز و نياز کنم
عذر ميخواهم که ادعا هاي زياد دارم در مقابل تو اظهار وجود ميکنم 
در حالي که خوب ميدانم وجود من زائيده ی اراده من نيست و بدون خواسته ی تو هيچ و پوچم ,
عجيب آنکه
از خود ميگويم 
منم ميزنم 
خواهش دارم و آرزو ميکنم

خدايا...
تو مرا عشق کردی که در قلب عشاق بسوزم 
تو مرا اشک کردی که در چشم يتيمان بجوشم
تو مرا آه کردي که از سينه ی بيوه زنان و دردمندان به آسمان صعود کنم
تو مرا فرياد کردی که کلمه ی حق را هر چه رسا تر برابر جباران اعلام نمايم 
تو تار و پود وجود مرا با غم و درد سرشتی 
تو مرا به آتش عشق سوختی
تو مرا در توفان حوادث پرداختی , در کوره ی غم و درد گداختی
تو مرا در دريای مصيبت و بلا غرق کردي
و در کوير فقر و حرمان و تنهائی سوزاندی.

خدايا ...
تو به من 
پوچی لذات زود گذر را نمودی
ناپايداری روزگار را نشان دادی
لذت مبارزه را چشاندی 
ارزش شهادت را آموختی
خدايا ...
تو را شکر ميکنم
که از پوچی ها و ناپايداريها و خوشيها و قيد و بندها آزادم نمودی 
و مرا در توفانهای خطرناک حوادث رها کردی و در غوغای حيات در مبارزه ی با ظلم و کفر غرقم نمودی و مفهوم واقعی
حيات را به من فهماندی.
فهميدم : سعادت حيات در خوشی و آرامش و آسايش نيست 
بلکه در درد و رنج و مصيبت و مبارزه با کفر و ظلم 
و بالاخره شهادت است



بهترين جاي نجواهاي دکتر اينجاست 

خدايا تو را شکر ميکنم که اشک را آفريدی که عصاره ی حيات انسان است 
آنگاه که درآتش عشق ميسوزم 
يا در شدت درد ميگدازم 
يا در شوق زيبائی و ذوق عرفانی آب ميشوم و سراپاي وجودم 
روح ميشود 
لطف ميشود 
عشق ميشود
سوز ميشود
و عصاره ی وجودم بصورت اشک آب ميشود
بعنوان زيبا ترين محصول حيات که وجهی به عشق و ذوق دارد و وجهی ديگر به غم و درد در دامان وجود فرو ميچکد.
اگر خدای بزرگ از من سندی بطلبد , قلبم را ارائه خواهم داد و
اگر محصول عمرم را بطلبد,اشک را تقديم خواهم کرد
خدايا 
تو مرا اشک کردي که همچون باران بر نمک زاره انسان ببارم
تو مرا فرياد کردی که همچون رعد در ميان توفان حواث بغرم
تو مرا درد و غم کردي تا همنشين محرومين و دلشکستگان باشم
تو مرا عشق کردی تا در قلبهای عشاق بسوزم 
تو مرا برق کردی که تا آسمان ظلمت زده بتازم و سياهي اين شب ظلماني را بدرم 
تو مرا زهد کردي که هنگام درد و غم و شکست و فشار ناراحتی وجود داشته باشم 
و هنگام پيروزي و جشن و تقسيم غنایم دامن خود بر گيرم و در کوير تنهائی با خدای خود بمانم.
خدايا تو را شکر ميکنم 
که غم را آفريدی و بندگان مخلص خود را به آتش آن گداختی و مرا از اين نعمت بزرگ توانگر کردی. 
خدايا تو را شکر ميکنم
که به من درد دادی و نعمت درک درد عطا فرمودی
تو را شکر ميکنم 
که جانم را به آتش غم سوزاندی و قلب مجروحم را برای هميشه داغدار کردي دلم را سوختی و شکستی تا فقط جايگاه تو باشد!


 

نوشته شده توسط باقری در شنبه 24 دی1390 ساعت 22:26.شعر و مطلب ادبی - لينک ثابت


شهدا عنایتی شفاعتی شهادتی

 
شهیدان عبداللهی و بهجت‌نژاد به خانه بازگشتند
 
خبرگزاری فارس: رویای صادقه دختر گیلانغربی 2 شهید را به خانه برگرداند
 
رویای صادقه دختر گیلانغربی 2 شهید را به خانه برگرداند

مجید حلاج رئیس بنیاد شهید و امور ایثارگران شهرستان تبریز امروز در گفت‌وگو با خبرنگار فارس در تبریز گفت: تشییع پیکر مطهر شهیدان علی عبداللهی و محمدحسین بهجت‌نژاد که در عملیات مطلع الفجر و والفجر چهار به شهادت رسیده‌اند فردا بعد از اقامه نماز جمعه تبریز از مقابل مصلای امام خمینی (ره) تا میدان ساعت تشییع می‌شوند.
وی درباره حکمت رجعت پیکرهای پک و مطهر این دو شهید تصریح کرد: این شهیدان در روستای کوران گیلانغرب شهر سر پل‌ذهاب در جریان جنگ تحمیلی پیکرشان مدفون شده بود.
حلاج ادامه داد: بعد از گذشت 30 سال از این واقعه در یکی از شب‌های ماه جاری یکی از شهدا در رویای یکی از دختران پاک و معصوم روستا که 17 سال دارد ظاهر شده و بیان می‌کند در فلان محل مدفون شده و از اهالی تبریز هستم و به دلیل غربت تقاضای انتقال به محل زادگاهم را دارم.
وی افزود: این دختر بلافاصله خانواده و معتمدان محلی را در جریان امر گذاشته ولی با بی‌توجهی و بی‌مهری روبه‌رو می‌شود.
حلاج گفت: این دختر در ادامه تصمیم به تفحص گرفته و با کمک دو تن از دوستان اقدام به کاوش کرده و شاهد قطعه‌ای از آثار شهدا می‌شوند و بلافاصله جریان را به اهالی اطلاع می‌دهند که بعد از آن با هماهنگی سپاه عاشورا اقدامات اولیه برای شناسایی شهدا صورت می‌گیرد.
رئیس بنیاد شهید و امور ایثارگران شهرستان تبریز ادامه داد: این شهیدان پس از شناسایی از طریق پلاک و کارت شناسایی( کارت عضویت، گواهینامه و تصاویر فرزندان شهدا) به تبریز انتقال می‌یابند.
آری شهادت برترین معراج عشق است.
همچنان که شهید مصطفی چمران می‌گوید:
 خدایا ...
تو به من پوچی لذات زودگذر را نمودی، ناپایداری روزگار را نشان دادی، لذت مبارزه را چشاندی، ارزش شهادت را آموختی
 خدایا ...
تو را شکر می‌کنم که از پوچی‌ها، ناپایداری‌ها‌،خوشی‌ها و قید و بندها آزادم کردی و مرا در طوفان‌های خطرناک حوادث رها کردی، در غوغای حیات در مبارزه با ظلم و کفر غرق کردی و مفهوم واقعی حیات را به من فهماندی.
 فهمیدم سعادت حیات در خوشی و آرامش و آسایش نیست بلکه در درد، رنج، مصیبت و مبارزه با کفر و ظلم و بالاخره شهادت است.
همیشه می‌خواستم که شمع باشم، بسوزم ، نور بدهم و نمونه‌ای از مبارزه، کلمه حق و مقاومت در مقابل ظلم باشم. می‌خواستم همیشه مظهر فداکاری و شجاعت باشم و پرچم شهادت را در راه خدا به دوش بکشم.
ای حسین (ع)، من برای زنده ماندن تلاش نمی‌کنم و از مرگ نمی‌هراسم بلکه به شهادت دل بسته‌ام و از همه چیز دست شسته‌ام ولی نمی‌توانم بپذیرم که ارزش‌های الهی و حتی قداست انقلاب بازیچه دست سیاستمداران و تجار مادی‌‌پرست شده است.

منبع:خبرگزاری فارس


 

نوشته شده توسط سرباز سید علی در پنجشنبه 22 دی1390 ساعت 21:6. - لينک ثابت


ترور فرزندان انقلاب راه پیشرفت را هموارتر می‌کند

  

21 دی 88؛ ترور دكتر مسعود علی‌محمدی

 8 آذر 89؛ ترور دكتر مجيد شهرياری

8 آذر 89؛ ترور ناكام دكتر فريدون عباسی دوانی

 2 مرداد 90؛ ترور داريوش رضايی‌نژاد

 و سرانجام 

21 دی 90؛ ترور مصطفی احمدی روشن

بیانیه دانشجویان دانشگاه صنعتی شریف:


بسم ربّ الشهدا والصدیقین
امروز تهران شاهد حادثه‌ای بود که عمق خباثت دشمنان نظام را بار دیگر به ملت ایران نشان داد و در سالگرد ترور شهید علی‌محمدی درسال 88، بار دیگر داغدار شدیم.

صبح امروز خیابان سیدخندان تهران شاهد پرپر شدن جوانی بود که بی گناه ترور شد و در آتش دشمنی کینه‌توزان نظام سوخت و شهید مصطفی احمدی‌روشن ترور شد.

دشمنان نظام یقیناً با ترور دانشمندان و این‌بار با ترور شهید احمدی روشن که نقش مهمی را در روند هسته‌ای ایران داشته است، در پی آنند که حرکت علمی و پیشرفت‌های هسته‌ای ما را متوقف سازند اما ما جوانان این مرز و بوم اسلامی برای حفظ و اعتلای نظام از پای نخواهیم نشست و آنها که معادلاتشان را فقط براساس دنیای مادی می‌چینند از درک این نکته عاجزند که با شهادت و ترور فرزندان انقلاب راه پیشرفت و اعتلایمان به برکت این خون‌های پاک مقدس‌تر و هموارتر خواهد شد و این شهادت‌ها نه تنها سد راه ما نخواهد گشت، بلکه انگیزه ما را برای جهاد علمی روزافزون خواهد کرد.

یقیناً این توطئه نیز به مثابه سایر ترورهای اخیر از جانب عوامل انگلیسی، آمریکایی یا صهیونیستی بوده که از نظر ما همه یکسان و سربازان شیطانند، مدعیان حقوق بشری که جان انسان‌ها برایشان ارزشی ندارد.

در آستانه اربعین حسینی(ع) و در سالگرد شهادت ترور شهید علی‌محمدی و حادثه ترور شهید مصطفی احمدی‌روشن، ما دانشجویان دانشگاه صنعتی شهید شریف اعلام می‌داریم که تا پای جان از آرمان‌های نظام دفاع خواهیم کرد و از پی نخواهیم نشست و چنین اعمال وحشیانه‌ای از سوی دشمنان ما را از حرکت و جهاد علمی باز نخواهد داشت چون مکتب تشیع، مکتب شهادت است. مستکبران عالم، خستگی و درماندگی ما را به گور ببرید.  

یاد و نام این شهیدان عزیزِ انقلاب را گرامی می‌داریم و آنها را در خاطره هایمان زنده نگه خواهیم داشت زیرا که زنده‌اند« ولا تحسبنّ الذین قتلوا فی سبیل الله امواتاً بل أحیاءٌ عند ربّهم یرزقون» و این حادثه دردناک را به خانواده آن عزیز، ملت ایران و رهبر عزیزمان تسلیت عرض می‌کنیم.

منبع:خبرگزاری فارس


 

نوشته شده توسط سرباز سید علی در چهارشنبه 21 دی1390 ساعت 19:21.ســــــیاسـی - لينک ثابت


بسیج جمع فداکاری از مردم برای مردم اند

 

بسیج٬جمع فداکاری از مردم اند٬برای مردم.

تشکیل یک مجموعه ای در حرکت عظیم یک ملت مجاهد.

حضور در دفاع٬حضور در علم٬حضور در هنر٬حضور در سازندگی٬حضور درسیاست٬در فرهنگ٬در کمک به مستضعفان٬در کمک به درماندگان٬در تولید٬در فناوری٬در پیشبرد مسائل گوناگون کشور٬در ورزش٬در درخشش های بین المللی٬در هر کار خیر.

این حرکت بسیج است.

حرکتی مردمی٬برای مردم٬از همه ی قشرها٬زنان٬مردان٬جوانان٬پیران٬نوجوانان٬از اصناف گوناگون.

یعنی تشکیل یک مجموعه ی حزب اللهی واقعی.

بخشی از رهنمودهای رهبرمسلمین جهان حضرت امام سید علی حسینی خامنه ای به نسل کنونی

منبع:امتداد۶۷ 

----------------------------------------------------

زود بیدار شدم تا سر  ساعت برسم

باید این بار به غوغای قیامت برسم

من به "قد قامت"یاران نرسیدم٬ای کاش

لا اقل رکعت آخر به جماعت برسم

آه٬مادر!مگر از من چه گناهی سر زد

که دعا کردی و گفتی به سلامت برسم؟

طمع بوسه مدار از لبم ای چشمه که من

نذر دارم لب تشنه به زیارت برسم

سیب سرخی سر نیزه ست...دعا کن من نیز

این چنین کال نمانم به شهادت برسم

محمد مهدی سیار

یاران ! التماس دعا...

 


 

نوشته شده توسط سرباز سید علی در دوشنبه 19 دی1390 ساعت 13:54.مدرسه عشق - لينک ثابت


خود را به قطب‌نمای بصيرت مجهز كنيد

 

يك ملتی كه بصيرت دارد، مجموعه جوانان يك كشور وقتی بصيرت دارند، آگا‌هانه حركت می‌‌كنند و قدم برمی دارند، همة تيغ‌‌های دشمن در مقابل آن‌‌ها كند می شود.

 بصيرت اين است

 بصيرت وقتی بود، غبارآلودگی فتنه نمی‌‌تواند آن‌‌ها را گمراه كند، آن‌‌ها را به اشتباه بياندازد.

اگر بصيرت نبود، انسان ولو با نيت خوب، گاهی در راه بد قدم می‌‌گذارد.

شما در جبهه جنگ اگر راه را بلد نباشيد، اگر نقشه‌خوانی بلد نباشيد، اگر قطب‌نما در اختيار نداشته باشيد، يك وقت نگاه می‌‌كنيد می‌‌بينيد در محاصره دشمن قرار گرفته‌ايد؛

راه را عوضی آمد‌ه‌ايد، دشمن بر شما مسلط می‌‌شود.

 اين قطب‌نما همان بصيرت است.

در زندگی پيچيده اجتماعی امروز، بدون بصيرت نمی‌‌شود حركت كرد.

 جوان‌‌ها بايد فكر كنند، بيانديشند، بصيرت خودشان را افزايش بدهند.

 معلمان روحانی، متعهدان موجود در جامعه ما از اهل سواد و فرهنگ، از دانشگاهی و حوزوی، بايد به مسئلة بصيرت اهميت بدهند؛

بصيرت در هدف، بصيرت در وسيله، بصيرت در شناخت دشمن، بصيرت در شناخت موانع راه، بصيرت در شناخت راه‌‌های جلوگيری از اين موانع و برداشتن اين موانع؛

 اين بصيرت‌‌ها لازم است.

وقتی بصيرت بود، آن‌وقت شما مي‌‌دانيد با كی طرفيد، ابزار لازم را با خودتان برمی داريد.

 يك روز شما می‌‌خواهيد تو خيابان قدم بزنيد، خوب، با لباس معمولی، با يك دمپايی هم می شود رفت تو خيابان قدم زد؛ اما يك روز می خواهيد برويد قله دماوند را فتح كنيد، او ديگر تجهيزات خودش را می خواهد.

 بصيرت يعنی اينكه بدانيد چه می‌‌خواهيد، تا بدانيد چه بايد با خودتان داشته باشيد.

بخشی از رهنمودهای رهبرمسلمین جهان حضرت امام سید علی حسینی خامنه ای به نسل کنونی

منبع:امتداد 


 

نوشته شده توسط سرباز سید علی در شنبه 17 دی1390 ساعت 19:0. - لينک ثابت


بوسه حاج قاسمی بر پوتین حاج بخشی

 


ای کاش ما نیز قبل از پر کشیدن حاج بخشی اینچنین میشناختیمش...


 

نوشته شده توسط سرباز سید علی در جمعه 16 دی1390 ساعت 11:20.کبوتران عاشق - لينک ثابت


رزمنده‌ای که نماز نمی‌خواند...

گفتم «تو که واسه خاطر خدا می‌جنگی، حیف نیس نماز نمی‌خونی؟!» اشک توی چشم‌هاش جمع شد و با لبخند گفت: «می‌تونی نماز خوندن رو یادم بدی؟» خجالت کشیدم ازش بپرسم برای چی؟ همان وقت زیر آتش خمپاره‌ دشمن تا جایی که خستگی اجازه داد، نماز خواندن را یادش دادم.

توی گردان شایعه شده بود که نماز نمی‌خونه. مرتضی رو کرد به من و گفت: «پسره انگار نه انگار که خدایی هست، پیغمبری هست، قیامتی، نماز نمی‌خونه...» باور نکردم و گفتم: «تهمت نزن مرتضی. از کجا معلوم که نمی‌خونه، شاید شما ندیدیش. شایدم پنهونی می‌خونه که ریا نشه.»

اصغر انگار که مطلبی به ذهنش رسیده باشه و بخواد برای غلبه بر من ازش استفاده کنه، گفت: «آخه نماز واجب که ریا نداره. پس اگه این‌طور باشه، حاج‌ آقا سماوات هم باید یواشکی نماز بخونه. آره؟» مش صفر یه نگاه سنگین به اصغر و مرتضی کرد و گفت: «روایت هست که اگه حتی سه شبانه روز با یکی بودی و وقت نماز به اندازه دور زدن یه نخل ازش دور شدی، نباید بهش تهمت تارک‌الصلاة بودن را بزنی. گناه تهمت، سنگین‌تر از بار تمامی کوه...»

اصغر وسط حرف مشتی پرید و گفت: «مشتی من خودم پریروز وقت نماز صبح، زاغشو چوب زدم، به همین وقت عزیز نمازشو نخوند...» گفتم: «یعنی خودت هم نماز نخوندی؟»
- مرد حسابی من نمازمو سریع خوندم و اومدم توی سنگر، تا خود طلوع آفتاب کشیک‌شو کشیدم.
- خوب شاید همون موقع که تو رفتی نماز بخونی، اونم نمازشو خونده...

مشتی که انگار یک هسته خرما توی گلویش گیر کرده باشد، سرفه‌ای کرد و دست گذاشت روی زانو و بلند شد. وقت بیرون رفتن از سنگر گفت: «استغفرالله ربی و اتوب الیه....» بعد، انگار که بخواهد از ‌جایی فرار کند، به سرعت از سنگر دور شد. اصغر کوتاه نیامد و رو به من گفت: «جواد جون، فدات شم! مگه حدیث نداریم کسی که نمازشو عمداً ترک کنه، از رحمت خدا بدوره؟»
- بابا از کجا می‌دونی تو آخه؟! این بدبخت تازه یه هفته است اومده، کم‌کم معلوم میشه دنیا دست کیه...

آدم مرموزی بود؛ ساکت و تودار. اصلاً انگار نمی‌‌توانست با کسی ارتباط برقرار کنه. چند باری سعی کردم بهش نزدیک شم، اما نشد. فقط فهمیدم که اسمش کیارش است و داوطلب به جبهه آمده. از آشپزخانه غذایش را می‌گرفت و می‌رفت گوشه‌ای، مشغول خوردن می‌شد. اصلاً با جمع، کاری نداشت؛ فقط برای رزم شب و صبحگاه با بچه‌ها یک‌جا می‌دیدمش. اغلب هم سعی می‌کرد دژبان بایسته تا این‌که برود کمین.

یک‌بار یکی از بچه‌های دسته ویژه، بهش متلک انداخته بود که: «رفیقمون از کمین می‌ترسه! توی دژبانی بیش‌تر بهش حال می‌ده...» فقط یک نگاه و یک لبخند، تحویلش داد و رفت سمت دستشویی‌ها؛ هرچند که دیدم در حال رفتن، داره اشکاش رو از روی صورت سفید و ریش‌های بورش پاک می‌کنه. دو روز بعد از همین ماجرا بود که به سنگر عملیات آمد و گفت: «می‌خواهم بروم کمین.» حاج اکبر یه نگاهی بهش انداخت و گفت: «آرش جان! داوطلب‌های کمین تکمیله...»
- کیارش هستم حاج ‌آقا!
- ببخشید عزیزم، شرمنده! کیارش گل، اسمت فراموشم شده بود.
- خواهش می‌کنم حاج آقا! حالا نمی‌شه یه جوری ما را هم جا بدی؟
حاجی مکثی کرد و گفت: «چشم سعی می‌کنم...»
- لطف می‌کنی حاجی...

شب باز رفتم سمتش و سلام کردم. به گرمی جواب سلامم را داد و رفت، چند قدمی که برداشت، برگشت سمت من و گفت: «شما هم می‌ری سنگر کمین آقا جواد؟!»
- آره، چه‌طور مگه؟ منّ و منّی کرد و گفت: «نزدیک عراقی‌هاست؟!»
- آره، توی محدوده اوناست. چه‌طور مگه؟!
- هیچی همین‌طوری...
تشکری کرد و رفت سمت سنگر خودش.

آخرای شب بود که رفتم سمت سنگر عملیات. حاج اکبر دراز کشیده بود، تا وارد شدم، بلند شد و با وجود اصرار من و فشار بازوهام روی شونش، تمام قد جلوم ایستاد و گفت: «بفرما جواد جون بفرما...»
- شرمنده حاجی! مزاحمت شدم. دیدم دراز کشیدی خواستم برگردم، ولی دیدم که متوجه شدی، با خودم گفتم زشته. بازم ببخشید!
- خدا ببخشه جواد جون! این حرفا چیه؟خوش اومدی.
- حاجی! غرض از مزاحمت، می‌خواستم بگم این پسره کیارش را بذار با من بیاد کمین، می‌خوام یه فرصت خوب گیر بیارم تا باهاش تنها باشم. حاجی لبخندی زد و ادامه داد: «حاج آقا سماوات که این‌جا بود می‌گفت توی گردان، دنبالش حرفایی می‌زنن. تو چرا دیگه دنبالشی؟ واسه چی می‌خوای باهاش بری کمین؟»
- می‌خوام سر از کارش در بیارم. خوب حاجی جون، به نظر شما فرصت بهتری از کمین دو نفره پیدا می‌شه که من با اون بیست‌وچهار ساعت تنها باشم؟
- والله، چه عرض کنم؟ با اوصافی که من شنیدم، اصلاً بعید می‌دونم بهش اجازه بدم بره کمین. میگن اهل نماز نیست، فقط هم توی مراسم زیارت عاشورا شرکت میکنه، نه چیز دیگه.
- باز خدا رو شکر که زیارت عاشورا می‌خونه. من فکر می‌کردم اونم نمی‌آد.
- پس تو هم شنیدی؟مگه نه؟
- آره، منم یه چیزایی راجع بهش شنیدم.
- من بهش شک داشتم، حتی فکر کردم شاید ستون پنجمی باشه، اما دیدم ستون پنجمی خیلی باهوشه. نمی‌آد بی‌نمازی کنه که توی گردان تابلو بشه، درست نمیگم؟
- چرا، اتفاقاً منم به این موضوع فکر کرده بودم. واسه همین مطمئنم، این یه لمی تو کارش هست که این‌طوریه. وگرنه بعید بود راهش بدن توی گردان عملیاتی خط.
- از حفاظت خبرشو گرفتم، میگن سالمه. ولی هرچی به آقا رسول اصرار کردم که بگه این چه‌طور سالمیه که اهل نماز و خدا نیست، نگفت.
- خوب بالاخره چی می‌گی حاجی؟ می‌فرستیش کمین یا نه؟
- باید روش فکر کنم، ولی احتمال زیاد نه. من تا ته و توی این قضیه را در نیارم، بهش پا نمی‌دم بره کمین.
- هر طور صلاحه حاجی. پس من منتظر خبرش باشم؟ فقط اگه خواستی بفرستیش با من بفرستش، باشه؟
- ببینم چی میشه.

حاجی فرستاده بود دنبالم. رفتم سمت سنگر عملیات. پتو را که کنار زدم، دیدم کیارش هم توی سنگر نشسته. سلام کردم و وارد شدم. حاجی طبق عادت همیشگی‌اش که موقع ورود همه، تمام قد می‌ایستاد، جلوی پایم تمام قد بلند شد و گفت: «خوش اومدی آقا جواد، بشین دادش!»
- شرمنده می‌کنی حاجی!
رو کردم سمت کیارش و دستم را دراز کردم طرفش و گفتم: «مخلص بچه‌های بالا هم هستیم، داداش یه ده ‌تومنی بگیر به قاعده دو تومن ما رو تحویل بگیر.» دستم را با محبت فشرد و سرخ شد. چشم‌های زاغش را از توی چشم‌هام دزدید و گفت: «اختیار دارید آقا جواد! ما خاک پای شماییم.» رو کردم به حاج اکبر و گفتم: «جانم حاجی، امری داشتید؟!»
- عرض شود خدمت آقا جواد گل که فردا کمین با آقا کیارش، ان‌شاءالله توی سنگر حبیب‌اللهی. گفتم در جریان باشید و آماده. امشب خوب استراحت کنید، ساعت سه صبح جابجایی نیرو داریم. ان‌شاءالله به سلامت برید و برگردید.

من در حالی که سعی داشتم تعجب، خوشحالی و اضطرابم را از حاج اکبر و کیارش پنهان کنم، چشمی گفتم و از در سنگر بیرون رفتم. توی دلم قند آب شد که بیست‌وچهار ساعت با کیارش، تنها توی یک قایق هستیم؛ هر چند دوست داشتم بدانم، چه‌طور حاج اکبر راضی شده که کیارش را توی تیم کمین راه بدهد؟ فرصت خوبی بود تا سر از کارش در بیارم. این پسر که نه بهش می‌آمد بد و شرور باشه و نه نفوذی، پس چرا نماز نمی‌خونه؟ چرا حفاظت تأییدش کرده که بیاد گردان عملیات؟ خلاصه فرصت مناسبی بود تا بتوانم برای سؤال‌هایی که چهار، پنج روزی ذهنم را سخت به خودش مشغول کرده بود پیدا کنم.

وقتی دو نفری توی سنگر کمین، بیست‌وچهار ساعت مأمور شدیم، با چشم خودم دیدم که نماز نمی‌خواند. توی سنگر کمین، در کمینش بودم تا سر حرف را باز کنم. هر چه تقلا کردم تا بتوانم حرفم رو شروع کنم، نشد. هوا تاریک شده بود و تقریباً هجده ساعت بدون حرف خاصی با هم بودیم. کم‌کم داشتم ناامید می‌شدم که بالاخره دلم را به دریا زدم. و گفتم: «تو که واسه خاطر خدا می‌جنگی، حیف نیس نماز نمی‌خونی؟!» اشک توی چشم‌های قشنگش جمع شد، ولی با لبخند گفت: «می‌تونی نماز خوندن رو یادم بدی؟»
- یعنی بلد نیستی نماز بخونی؟
- نه تا حالا نخوندم...

طوری این حرف را رُک و صریح زد که خجالت کشیدم ازش بپرسم برای چی؟ همان وقت داخل سنگر کمین، زیر آتش خمپاره‌ دشمن، تا جایی که خستگی اجازه داد، نماز خواندن را یادش دادم. توی تاریک روشنای صبح، اولین نمازش را با من خواند. دو نفر بعدی با قایق پارویی آمدند و جای ما را گرفتند. سوار قایق شدیم تا برگردیم. پارو زدیم و هور را شکافتیم. هنوز مسافتی دور نشده بودیم که خمپاره‌ای توی آب خورد و پارو از دستش افتاد.

ترکش به قفسه سینه و زیر گردنش خورده بود، سرش را توی بغلم گرفتم.‌ با هر نفسی که می‌کشید خون گرم از کنار زخم سینه‌اش بیرون می‌زد. گردنش را روی دستم نگه داشته بودم، ولی دیدم فایده‌ای نداشت. با هر نفس ناقصی که می‌کشید، هق‌هقی می‌کرد و خون از زخم گردنش بیرون می‌جهید. تنش مثل یک ماهی تکان می‌خورد. کاری از دستم ساخته نبود و فقط داشتم اسم خانم حضرت زهرا(س) را صدا می‌زدم.
 
چشم‌های زاغش را نگاه می‌کردم که حالا حلقه‌ای خون تویشان جا گرفته بود. خِرخِر می‌کرد و راه نفسش بسته شده بود. قلبم پاره‌پاره شده بود. لبخند کم‌رنگی روی لبانش مانده بود. در مقابل نگاه مطمئن، مصمم و زیبایش، هیچ دفاعی نداشتم. کم آورده بودم تحمل نداشتم. آرام کف قایق خواباندمش و پارو را به دست گرفتم که دیدم به سختی انگشتش را حرکت داد و روی سینه‌اش صلیبی کشید و چشمش به آسمان خیره ماند.

منبع:امتداد


 

نوشته شده توسط سرباز سید علی در دوشنبه 12 دی1390 ساعت 22:33.مدرسه عشق - لينک ثابت